راستی میدانی حالاکه دارم از تو مینویسم چقدرخوشبختم؟ بی خیال حرف آدمها، بگذارهرچه می خواهندبگویند ؛ بگذار فریاد بزنم بگویم : حالا که تو اینجا هستی همه چیزچقدرخوشبخت است. صدای بلند زندگی گوش هایم را کرکرده ومن تنها سکوتی را می شنوم که دلنشین ترین ترانه دوست داشتن را برای قلبم می خواند. سکوتی که به خاطرش حالا نفس می کشم. به شهرنگاه می کنم اگرچه اینهمه شلوغی هر لحظه مرا ازتو دورتر می کند ؛حسی اما می گوید تو هنوز به سکوت مشترک مان گوش می کنی. بهار رفت ...اما هنوز شهر پر از قاصدک هاییست که پیغام مرا به تو می رسانند. پنجره را باز کن پرواز قاصدک ها را می بینی؟! می شنوی صدایم را؟ صدای حرفهایی که تنها قلب این قاصدک های مهربان آن را می شنوند...

نوشیدمت ، آغاز شدم، باریدم، جاری شدم، جوانه زدم ،روییدم
اینهمه، بوسه ای بود بر تن سالهایی که برمن گذشت.
تنم عطر تورا گرفته،
عطر بهار و باران...

دخترک، شادمان در میان سبزه های خیس و بارانی می دوید،خوشحال از رهایی... سبکبال و تنها روی چمن ها دراز کشید و به آبی بی نهایت آسمان خیره شد. درحالی که چشم هایش شفافیت نور را دنبال می کرد و خیسی سبزها را لمس می کرد. می خواست پرواز را تجربه کند با دو بال سپید... قلب کوچکش لبریز از هیجان بود؛ روز پریدن، روز رفتن، روز به آغوش کشیدن، پایان تنهایی؛ زیر لب شعری را زمزمه کرد او می دوید ودامنش بنفشه های وحشی را بغل می کرد. رویای بلند پرواز حالا دیگر اورا برای سفری طولانی آماده می کرد "خدایا زندگی را زندگی می کنم" قلبم رااز میان این صورتک های تنها و مبهوت عبور می دهم . حالاآنقدر پراز شورم که چشم بسته با دستانی باز از میان ابرها به سوی زندگی می روم .تکیه گاه خوشبختیم! درهای زندگی را برای رهایی از تنهایی ام باز کن ومرا در آغوش مهربانت قرار بده. دخترک حالا... اینجا...درین پرواز بارانی سال هاست که با تو آواز می خواند برای شاپرک های زرد و بنفش که روی شانه هایش نشسته اند برای شبنم های درخشانی که دامنش را خیس کرده اند برای همه کودکان تنها، چشم های منتظر، راه های بسته، دست های خسته، قلب های شکسته، دل تنهایی های شیرین، برای نور، تاریکی، باران، آفتاب، ترانه های زیبای مادر وبرای زندگی زندگی زندگی . آواز می خواند. آه که رقصیدن درمیان اینهمه نور...شعر ... آواز وقتی که تورا دارد چقدر دلنشین است دخترک سالهاست که می رود ...سالهاست که با تو آواز زندگی می خواند ...
تنها، اینکه تورا به دستان امانتدار عشق سپردیم، قلبم را آرام میکند
میدانم که این نگاه مهربان درعکس های ناتمامت جاودانه خواهد ماند.


وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

قاصدک این همه از بام تنهاییم دور نباش من به دنبال لحظه می گردم دراین آغاز آبی رنگ به دنبالم بیا تا با اینهمه بنفشه... با اینهمه شکوفه... به این همه بهار سلام کنیم .قاصدک در کنارم باش تا تنها نباشیم درمیلاد بهار...پرواز کن به بلندای هر چه تنهایی...

هربار که به دیدنت می آمدم نگاهم می کردی درآغوشم می گرفتی، می بوسیدیم وآنقدرفشارم می دادی که صدای استخوانهایم رامی شنیدم .آنقدرباهم حرف می زدیم تا خوابم می بردبعد دستم را می گرفتی و باهم می پریدیم به جایی می رفتیم که شبیه هیچ کجا نبودهمه می خندیدند، می رقصیدند، شاد بودندو لباسهای رنگی و کلاه های عجیب وغریب به سرداشتند. من مات ومبهوت فقط نگاه می کردم. شبها باهم به گردش می رفتیم غذا می خوردیم تو شاد بودی ومن لبخندت رادوست داشتم. یک بار دستم را گرفتی وگفتی: بیا بچرخیم گفتم: وسط این همه آدم؟ گفتی: بیا... بیا بچرخیم ؛ بعد دستم رامحکم گرفتی وآنقدرچرخیدیم تا هر دو بی حال روی زمین افتادیم و ستاره ها شاهد همه خوشبختی ما بودند... تومهربان بودی و من درکنارت همه غصه هایم را فراموش می کردم دستهای تو به من اطمینان می داد اطمینانی همیشگی، همین بود که دراین سالها هرجا که گفتی همراهت آمدم من به خنده هایت به حرفهایت، دست هایت وداستان هایی که برایم گفتی ایمان داشتم . گفتم: دوست دارم همیشه درکنارت باشم خوشحال شدی خندیدی، بلند خندیدی ومن درخنده هایت متولد شدم حالا 26 سال ازصدای خنده هایمان درآن شب پرستاره می گذرد.
در آرامش فانوس دریایی
منتظر شما هستم دوستان خوبم