تبليغاتX
قاصدک تنهایی

 قاصدک این همه از بام تنهاییم دور نباش من به دنبال لحظه می گردم دراین آغاز آبی رنگ به دنبالم بیا تا با اینهمه بنفشه... با اینهمه شکوفه... به این همه بهار سلام کنیم .قاصدک در کنارم باش تا تنها نباشیم درمیلاد بهار...پرواز کن به بلندای هر چه تنهایی...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط مینو | 

اين لحظه ها را ميربايم و تا ابد قلبم را به تو می بخشم دعا ميکنم تا همیشه با هم بمانيم چرا که تو بهترين دليل منی آن که به او نياز مندم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 11:43  توسط مینو | 

 

 

هربار که به دیدنت می آمدم نگاهم می کردی درآغوشم می گرفتی، می بوسیدیم وآنقدرفشارم می دادی که صدای استخوانهایم رامی شنیدم .آنقدرباهم حرف می زدیم تا خوابم می بردبعد دستم را می گرفتی و باهم می پریدیم به جایی می رفتیم که شبیه هیچ کجا نبودهمه می خندیدند، می رقصیدند، شاد بودندو لباسهای رنگی و کلاه های عجیب وغریب به سرداشتند. من مات ومبهوت فقط نگاه می کردم. شبها باهم به گردش می رفتیم غذا می خوردیم تو شاد بودی ومن لبخندت رادوست داشتم. یک بار دستم را گرفتی وگفتی: بیا بچرخیم گفتم: وسط این همه آدم؟ گفتی: بیا... بیا بچرخیم ؛ بعد دستم رامحکم گرفتی وآنقدرچرخیدیم تا هر دو بی حال روی زمین افتادیم و ستاره ها شاهد همه خوشبختی ما بودند... تومهربان بودی و من درکنارت همه غصه هایم را فراموش می کردم دستهای تو به من اطمینان می داد اطمینانی همیشگی، همین بود که دراین سالها هرجا که گفتی همراهت آمدم من به خنده هایت به حرفهایت، دست هایت وداستان هایی که برایم گفتی ایمان داشتم . گفتم: دوست دارم همیشه درکنارت باشم خوشحال شدی خندیدی، بلند خندیدی ومن درخنده هایت متولد شدم حالا 26 سال ازصدای خنده هایمان درآن شب پرستاره می گذرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:7  توسط مینو | 

                                                               

دیشب خواب دیدم ستاره ای کوچکم که در آسمان زندگی می کندهمراه ستارها به دیدن ماه رفتیم  کنار ستاره ها نشستم وبا آنها حرف زدم  بعد به سرزمینی رسیدم که پراز قاصدک بود. آسمان پر پرواز بود پرواز قاصدکها، قاصدک هایی که به دنبال آرزو بودند هرقاصدک سبدی پراز آرزو داشت من هم آرزویم را در سبد قاصدکی گذاشتم او لبخندی شیرین زد ورفت دلم گرفت ولحظه ای بعد در میان پرواز قاصدکها ناپدید شد.غمگین از خواب بیدار شدم به پنجره اتاقم نگاه کردم باران می بارید پنجره را باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد وقاصدکم را دیدم که کنار پنجره نشسته بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:50  توسط مینو | 
 

در آرامش فانوس دریایی

منتظر شما هستم دوستان خوبم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:19  توسط مینو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گوش کن!این عاشقانه را می شنوی؟ دلتنگی قاصدکی که سالهاست تو را می خواند...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
پیوندها
هیچستانها
جواد لگزیان
نسترن
انسیه موسویان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM